مانکن

مدت ها بود که اونجا قرارداشت. از جایی که بود بسیار راضی بود و این حس رضایت غروب ها که همه چراغ ها روشن می شد  و چشم هایی پر از اشتیاق به تماشا و تحسین می ایستادن، بیش از همیشه سرشارش می کرد. تا اینکه یک روز تغییری در ظاهرش پدید اومد و جاش رو به یکی مثل خودش دادن اما با ظاهری امروزی تر و خوش رنگ و لعاب تر. وقتی که غروب شد و همه چراغ ها روشن شد دیگه هیچکدوم از اون چشم ها به اون خیره نبود و هیچ لبی با لبخند و تحسین متوجه اش نبود. طفلکی اون موقع تازه فهمید که همه این ها به خاطر لباس هایی بود که به تنش می کردن!

/ 2 نظر / 19 بازدید

hehe in sage kh banamake [نیشخند]